# I just got the code from stackoverflow.com !
from sgmllib import SGMLParser
class URLLister(SGMLParser):
def reset(self):
SGMLParser.reset(self)
self.urls = []
def start_a(self, attrs):
href = [v for k, v in attrs if k=='href']
if href:
self.urls.extend(href)
def printer(self):
print self.urls
if __name__ == "__main__":
import urllib
wanted_url=raw_input("Enter the URL: ")
usock = urllib.urlopen(wanted_url)
parser = URLLister()
parser.feed(usock.read())
parser.close()
usock.close()
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 17:46  توسط Saleh
|
میدونی ...
همیشه فکر میکردم قراره بعد از چند سال بیای اینجا رو بخونی
اما حالا که قرار شده زودتر بیای و بخونی
بذار باز هم بهت بگم ...
دوستت دارم
این وبلاگ، با یه دنیا عشق و مهر و محبت و عاطفه و قلبم تقدیم به تو ...
For My Vida
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 3:11  توسط Saleh
|
هر روز که میگذره، به زیبایی ها وجود ویدا بیشتر پی می برم. با تیک تاک ساعت، احساس عشقم نسبت بهش قوی میشه. خدایا، آیا واقعا لیاقت این فرشته ای رو که سر راهم قرار دادی، دارم؟
خدایا، منو کمک کن که مهربونی هاشو بفهمم، زیبایی های وجودشو که سرچشمش، زیبایی های وجود تو هست رو درک کنم، شاید اینجوری بتونم بهتر مواظبش باشم ...
گلم، شاید چند سال دیگه این متنو بخونی، شاید وقتی که اینو میخونی دیگه دوسم نداشته باشی، شاید هم داشته باشی
اما بدون هر اتفاقی بیافته، منو بخوای یا نه، عاشقم باشی یا نه، من دوستت دارم ...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 7:59  توسط Saleh
|
دیدمش ...
دستاش ، حس قشنگ در آغوش گرفتنش، نفس هاش، همشون زندگی رو برام تازه میکرد
یه امید جدید
یه احساس جدید
یه عشق جدید
وقتی با هم قدم میزدیم و دستمو گرفته بود، فکر میکردم تو بهشت قدم میزنم ...
وقتی سرشو گذاشت رو شونم، احساس کردم یه چیزی از قلبم خارج شد و رفت به سمتش که بگه : "دوستت دارم"
...
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 2:45  توسط Saleh
|
وااااااااااااااااای باورم نمیشه
میخوام برم عشقمو ببینم
میخوام برم دستاشو بگیرم تو دستم
میخوام بغلش کنممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم
واااااااااااااااااااای دیوووووووووووووووووووووونشم
خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااا مرسی
وای نمیدونم باید چیکار کنم
ذوف مرگ شدم! :D
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 1:29  توسط Saleh
|
دیگه بزرگترین آرزوم شده با ویدا بودن. دوست دارم هر کاری کنم که خوشحال باشه، بخنده، دوست دارم تموم زیبایی های دنیا رو با زیبا ترینم در دنیا تجربه کنم ... دوست دارم فقط با هم باشیم ... دوست دارم لبخندشو از نزدیک ببینم، دوست دارم تو چشماش نگاه کنم و بگم گلم دوستت دارم
+ نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 16:0  توسط Saleh
|
وای نمیدونید عشقم چقدر مهربونه. دلش خیلی پاکه. صداقتش منو دیوونه میکنه. 1 کلمه هم بهم دروغ نمیگه
ما میخوایم تا همیشه با هم بمونیم. تا آخر عمرمون
ویدای من شمال رو دوست داره. کاش بتونم کار و بار رو منتقل کنم به شمال، یه ویلا کنار دریا که ویدای من همیشه آرامش داشته باشه و همیشه لبخند ببینم رو لبای نازش
عاشقشم
دوست دارم شبا تو بغل من بخوابه ... واسه اینکه آروم باشه ... واسه اینکه با خیال راحت بخوابه ... دوسش دارم.
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آبان 1390ساعت 11:43  توسط Saleh
|
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااام
دارم دیوووووووووووووووووووووووووووووووووووونه میشم از خوشحالی!
من و ویدا شروع کردیم
هیچوقت فکر نمیکردم منو قبول کنه ...
هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
خدایا ممنونم، مرسی که کمکم کردی. قول میدم مواظب فرشته ت باشم. قول میدم هر اتفاقی بیافته تنهاش نذارم ...
دوستتون دارم ...
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 4:33  توسط Saleh
|
بسم الله الرحمن الرحیم
بی مقدمه !
روزگار چرخید و چرخید و چرخید تا رسید به امروز. امروز که یه حس جدید و تازه رو احساس کردم. امروز که احساس کردم ناراحتی یه نفر چقدر منو ناراحت میکنه. امروز که از ته دل احساس کردم نمیتونم اشک ریختنشو ببینم ...
امروز، روزیه که عاشق شدم. روزی که زیباترین حس دنیا رو، نسبت به یکی احساس کردم ...
ویدا ؛ این یه کلمه نیست. یه دنیا عشقه. یه دنیا زیبایی. یه دنیا احساسات پاک. یه دنیا مهربونی ...
کاش بتونم بهش بگم دوسش دارم ... اما ، با اتفاقایی که تو زندگی اون افتاده، فکر کنم نشه که بهش برسم ... اون میخواد من باهاش باشم، واسه همیشه، اما ... فقط بعنوان یه داداش ...
پ . ن : هر هفته به عشقش مینویسم ...
پ . ن 2 : فردا تولدمه
+ نوشته شده در یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 18:4  توسط Saleh
|